All posts in category خاطره

عراق… (قسمت اول)

بعد از پانزده ساعت طی مسیر قم تا شلمچه،ساعت شیش اتوبوس ایستاد.سریع رفتم پایین تا نماز صبح قضا نشده،خودمون رو به حسینیه برسونیم و نمازمون رو بخونیم.داشتم وارد حسینیه می شدم که حاج عباس بالاور صدام زد؛”شریع نمازت رو بخون می خواهیم بریم گمرگ!”.منم که سرم برای این کار ها درد می کرد،خیلی سریع قبول [...]