بعد از پانزده ساعت طی مسیر قم تا شلمچه،ساعت شیش اتوبوس ایستاد.سریع رفتم پایین تا نماز صبح قضا نشده،خودمون رو به حسینیه برسونیم و نمازمون رو بخونیم.داشتم وارد حسینیه می شدم که حاج عباس بالاور صدام زد؛”شریع نمازت رو بخون می خواهیم بریم گمرگ!”.منم که سرم برای این کار ها درد می کرد،خیلی سریع قبول [...]
All posts for the month تیر, ۱۳۸۸
عراق… (قسمت اول)
Posted by م. اسدی on تیر ۲۷, ۱۳۸۸
http://sampadcity.com/blog/%d8%b9%d8%b1%d8%a7%d9%82-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/
همه با هم!
موسم بزم است گویا این طرف! موسم رقص است گویا آنطرف! وقت شادی ست! گل بیارین! دیده بوسی حال و احوال! شیرینی! چای! قلیان! بچه ها! شاد و خرم! خنده بر لب! اینطرف حاجی از مکه! آنطرف عروس و قشون! اینطرف ذکر و صلوات آنطرف دست و هلهله اینطرف یاد خدا! آنطرف یاد خدا! شکر [...]
Posted by ایرانی فاطمه on تیر ۱۸, ۱۳۸۸
http://sampadcity.com/blog/all-togetherness/
هیچ کس تنها نیست…
هیچ کس تنها نیست… می نشینم لب حوض… خود را می بینم… چشمانم… ولی نمی توانم به آنها نگاه کنم… از خود شرمنده ام… من نتوانستم… اصلاْ نمی توانستم… اینجوری نگام نکن… بیشتر خجالت می کشم… آره تو حق داری… ولی نمی تونم بهت حقتو بدم… چی کار کنم؟؟؟ ازم می خوای خودمو بکشم؟؟؟ دیدی [...]
Posted by ?.?. ????? on تیر ۱۵, ۱۳۸۸
http://sampadcity.com/blog/nobody-is-alone/